خرید بک لینک
من استاد موسیقی هستم و پیانو درس میدم! پدرم کارخونه آهن آلات و مصالح ساختماني داره و ما از وضع مالی خوبی برخوردار هستیم!مادرم همیشه به فکر اینه که من زن بگیرم ولی من قبول نمیکنم چون میخوام خودم عاشق بشم و خودم زن بگیرم اما این توی گوش مامانم نمیره که نمیره!امروز دوباره با مامانم بحثم شد و مامانم میگفت که تو حتما باید زن بگیری و به من میگفت که شماره شاگردهایی که از اونا خوشت میاد رو بهم بده که زنگ بزنم و خواستگاری کنم و من هم به مامانم گفتم:مادر من,من نمیخوام زندگی خودم رو خراب کنم,میخوام خودم عاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 4:30

فیلم مسخره ای بود و خیلی هم طولانی....

من و الی رفتیم یه سر به اونا بزنیم که دیدیم خوابن....

وااااای ساعت 4 صبح بود و ما هنوز بیدار بودیم

- الی.....

-هاا چته؟

-هیچی!!!

-روانی

بالاخره من و دنی به سمت خونمون رفتیم و یکم استراحت و ناهار  رفتیم سر درس اما دانیال داشت برای یکی ویس میداد:

الوووو النا از دستم عصبانی ای برای چی؟؟؟

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 0:22

اومدیم با یک رمان زیبا به نام:

عشق ضربدری

قسمت اول در ادامه مطلب!!

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 21:16

سلاااام

اوووومدددددم

باااا

قسمت دوم رمان عشق ضربدری

برووو ادامه

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 21:16

به نام خالق عشق....

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد...

قسمت اول در ادامه مطلب!

برچسب: نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 21:16

بعد از کاری که دانیال باهام کرد یکم از دستش ناراحت بودم و هی میخواستم از دستش فرار کنم!اما النا بهم زنگ زدو گفت : امروز بیا بریم سینما اگه خواستی آقا دانیال هم بیان آرمان هم میاد ! من هم قبول کردم و به دانیال زنگ زدم و گفتم: سلام دانیال بیا سینما با النا داریم میریم آرمان هم میاد! تلفن رو قطع کردم و حاضر شدم و با ماشینم به سمت سینما به راه افتادم! امروز همش به فکر ملاقات النا و دانیال بودم چون داادامه مطلب

برچسب: قسمت,رمان,جاودانه, نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 14:46

شخصیت های اصلی:

دنیای ما

برچسب: باران,عاشقی,شخصیت, نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 14:46

امروز قرار بود با النا بریم پارک اما ساعت پنج و نیم بود که الی زنگ زد و گفت که من نمیتونم بیام پارک چون قراره با مامان برم بازار برای خرید تولد آرمان! منم باشه ای گفتم و با حرص تلفن رو کوبیدم و رفتم توی اتاقم!دانیال با حرص اومد تو اتاقم و گفت: مگه در طویله اس که اینجوری میبندیش؟ من و دانیال از بچگی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم حتی با وجود دعواهای زیادی که باهم میکردیم! دانیال:مگه در طویله اس که اینطادامه مطلب

برچسب: جاودانه,قسمت,شخصیت, نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:47

خلاصه:

عاشق شدن خوبه منم عاشق شدم اما یکی عشقم رو از من گرفت!


برچسبها: باران عاشقی

تاريخ : پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 15:45 | نویسنده : فاطمه فرهوش |

برچسب: رمان,باران,عاشقیبنر,خلاصه, نویسنده: حامد کریمی‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:47

صفحه بندی